درباره هرمز انصاری

"فراز‌هایی از زندگی هرمز انصاری" 

در اسفند 1314، در محلة حصار اراک – کوچه انصاری – به دنیا می آید، از همان سال های اول دبستان شعر می‌گوید. دوره ابتدایی را در 5 مدرسه و 7محل می‌گذراند. سال اول دبیرستان، در ” انجمن ادبی“، ”سخنرانی حضوری“ می‌کند، سال دوم مبصر می‌شود و در پایان سال تحصیلی کوچ به تهران (1329) تابستان آن سـال ”شـاگردی“ در بـازار را تجربه می‌کند. 
وارد دبیرستان البرز که می‌شود، به دلیل تفاوت سطح زبان انگلیسی هم‌کلاسان، عقربة نمره زبان او روی صفر می‌افتد، ولی در فارسی و فارسی نویسی زبانزد محصل و معلم می‌شود. آن‌گونه که در سازمان‌دهی‌های مرتبط در زمینه‌های ”اندیشه و بیان“ مسؤولیت کل دبیرستان به او سپرده می‌شود.
مشق نویسندگی
او، خود، می گوید ”نوشتن یک انشای یک صفحه‌ای سه هفته وقت مرا گرفت تا سر زنگ انشا فکر می‌کردم و واژه‌ها و ساختارها را بالا و پایین و جا به جا می‌کردم و با شنیدن صدای زنگ از رفتن به کلاس منصرف می‌شدم. مشـابه همین وضع را هم، در تدارک یـک سخنرانی در دفاع از صلح در محفل اندیشمندان و بزرگانی چون باغچه بان داشتم. تلی از روزنامه و مجله را ورق زدم و خواندم و یادداشت برداشتم و هنـوز فشـار مطبـوع دست‌های پراستحکام باغچه‌بان را که با لهجه‌ای دوست‌داشتنی تشویقم کرد، روی دست‌هایم احساس می‌کنم. آن روز، شاید،‌ کم سن ترین شرکت کننده در آن گردهم آیی بودم.
“هرمز انصاری 3 سال پایانی دبیرستان را در اراک گذراند – سال های 32 تا 34 را. سـال‌هایی کـه سرعت و تنـوع نوشتـاری او اجازه می‌داد در زنگ انشا برای بیش از ده نفر زیر میز انشای متفاوت بنویسد.کـه بـرخی از این انشـاها با پیشگفتاری در زمینه تمرین نویسنـدگی درآبـان 1341 در کتـاب ” گلگشتی در مدارس“ به چاپ رسید. 
در آن روزهای مدرسه رفتن، که شوق خواندن و اندیشیدن و نوشتن تمام وجود او را پر کرده بود، یک شب، نشریه معتبری را در زمینه مسایل جوانان ورق می‌زد که چشمش به نوشتـه خـود افتاد. بی‌تغییر و بی کم و کاست، در جایی نمایان از اول تا به آخر آمده بود. با غرور و خوشحالی راست نشست و واژه به واژه آن را مزمزه می‌کرد و موسیقی ساختارهایش را در ذهن می‌نواخت که به چهاردهمین بند آن رسید؛ در آن بند آمده بود که هر نوجوانی باید دست‌کم بر یک زبان خارجی مسلط باشد! 
دست‌هایش شُل شد، نشریه را روی زمین گذاشت و برخاست. آخر، عقربة نمره زبان خارجی خود او بین صفر و شش نوسان داشت! آن شب پنجه در پنجه خود انداخت و باورداشت‌هایش را به مصاف داشته‌هایش فرستاد با این اعتقاد که ؛
”نویسنده، خود، باید تبلور حرف هایش باشد.“
امتحانات آخر سال نزدیک می‌شد و او هنوز وقتی برای یادگیری ” انگلیسی“ در میـان برنامـه‌هایش پیش‌بینی نکرده بود. از همدرسش خواست، وسایل ضروری یادگیری زبان را هم فراهم کند و روز بعد، از 5 صبح، در باغ‌های اطراف شهر، با اشتیاق، به یادگیری واژگان و شیوة خواندن و نوشتن آن‌ها پرداخت. نمره پرسش‌های کتبی به شکل باورنکردنی بالا رفت ولی ممتحن پرسش های شفاهی که امروز یکی از مفاخر ادب و فرهنــگ ایـران است در بهـت و ناباوری به او گفت: ” این، غیرممکن است، من به تو 75/6 می‌دهم؛ تا یک بار دیگر ببینمت. “
"ورود به دانشگاه"
هرمز انصاری 23 روز از تابستان آن سال را از 4 صبح تا 12 شب به قصد تسلط بر تدریس زبان انگلیسی همة کتاب‌های رایج در مدرسه‌ها را از اول خواند و تا به آخر تمرین کرد و از آغاز سال تحصیلی به عنوان محصل گواهی پزشک گرفت که مستمع آزاد باشد و به عنوان مدرس، تدریس در همان سطحی را که خود می‌بایست بنشیند شروع کرد.”ششم ادبی“ را با امتیازهای فارسی، انگلیسی، عربی که ضریب داشتند با موفقیت گذراند و راهی دانشگاه شد.
همة اشتیاق او در آن بود که در دانشسرای عالی"دانشگاه تربیت معلم" در رشته زبان انگلیسی پذیرفته شود و پس از 50 روز آزمون‌های کتبی و شفاهی و عملی، کارت دانشجویی آن را با رضایتی عمیق به خانه برد. آن سال موازی تحصیل، تدریس در یک آموزشگاه خصوصی را با ساعتی 3 تومان شروع کرد؛ که تا ساعتی 20 تومان بالا رفت.
23 تیر 1336 خود، مستقلاً، آموزشگاهی برای همة رشته های درسی در یوسف آباد، بنیان نهاد. که البته، این نوع سازمان دهی‌ها، تا سال 1348 که خود امتیاز انستیتو زبان سیمین را گرفت 5 بار در تهران و اراک تجربه شد.
تجربة اراک که با مشـارکت 4 دبیر دیگر زبان بود، موجب قبولی تقریباً 100% شرکت کنندگان آن کلاس، در کنکور سراسری شد. در بازگشت از سفر امریکا، دبیران دبیرستان پهلوی اراک از هرمز انصاری خواستند معاونت آن دبیرستان را بپذیرد. در پاییز سال 1345 مسؤولیت سرشماری یک چهارم شهر اراک به او سپرده شد. او که خـود نتـایج ناشی از سرشمـاری را تحلیل می‌کرد به این نتیجه رسید که اراک دانشگاه می خواهد. اولین مقاله را با عنوان” این شهر دانشگاه می خواهد و در این دیگر جای گفتگویی نیست“ در روزنامه اراک چاپ کرد. ادامه این نوشته‌ها در نامة اراک و روزنامه‌های کشوری به صورت مقاله و خبر، همة مردم اراک را به هیجان و حرکت درآورد. با سازمان‌دهی دانش آموزان در یک روز و یک ساعت پشت همة شیشه‌های شهر با شعار"این شهر دانشگاه می‌خواهد" تزیین شد. 
مردم، همه جا، مشتاقانه و معتقدانه با نصب شعارهای بعدی خود، منادی آن شدند. نه تنها مردم، که مسؤولان نیز به این نهضت بزرگ پیوستند و در یک شب؛ که مدیر بلندپایه‌ای از سازمان برنامه برای پاسـخ مثبت به خـواسته‌های مـردم شهر میهمان او بود، بزرگان شهر، ”هیأت تدارک تأسیس دانشگاه اراک“ را بنا نهادند. 
عضویت در آن هیأت را علاوه بر نمایندگان فرهنگیان و هنرمندان و ورزشکاران و بازرگانان و بانوان و جوانان، فرماندار و شهردار و رییس فرهنگ و رییس بهداری و رییس اوقاف نیز پذیرفتند و هرمز انصاری را به دبیری آن هیأت برگزیدند. 
چهره‌های معتبر و دوست داشتنی دانشگاهی، با محبت خود، شهر را نور باران کردند. پروفسور هشترودی که رییس ”شورای‌عالی فرهنگ“ بود به دعوت هرمز انصاری دو روز میهمان او در ایـن شهر بـود و بـا سخنرانی‌های خود هوای تازه‌ای به فضاهای علمی فرهنگی شهر دمید. 
مردم از هر سن و جنس و سواد و حرفه ای برای بنیان نهادن دانشگاه، کمر همت بستند و آستین شوق بالا زدند. زمیـن دارها زمیـن عرضه کردند، فخـارها آجر، آهن فروش‌ها آهن، … مهندسان و معماران و متخصصان دیگر نیروی انسانی خود را و پرشورتر از همه، اعلام آمادگی محصلان بود که کارگری رایگان را پذیرفتند و امـروز، مـا، شـاهد آنیـم کـه شـهر اراک ”دانشجو پذیر“ شده است.
بیش از 35000 جوان پرشورِ بلندپرواز، رنگ و بوی شهر را دانشگاهی کرده اند.
"فعالیت‌های هرمز انصاری در تهران"
هرمز انصاری در مهرماه 1347 با ابلاغ وزارتخانه، به تهران منتقل شد.در اردیبهشت 1348، خواهر کوچـکش که زیست شناس بود در سرکشی به حوزه‌های پرورش ماهی در سواحل شمال، در یک حادثه سوخت. سیمین، خود، آزمایشگاه لیمنولوژی را برای پرورش ماهی در آب‌های شیرین بنیان نهاده بود. برادر در گرامی‌داشت خـاطره خواهر ” کلاس‌های انگلیسی سیمین“را شکل داد. در اندک زمانی با استقبال بزرگان علم و ادب و هنر و ورزش ایران، چهره‌ای جهانی شد و امروز،صدها هزار زبان آموخته‌ای که دوره‌های سیمین را دیده‌اند، این جا و آن جای دنیا شاهد تبلور این خدمات فرهنگی است. فراتر از آن، در این سالها،هرمز انصاری دست کم چندهزار سخنرانی داشته و هزاران صفـحه یـادداشتِ مرتبـط بـا راه بـرد فعالیت‌های آموزشی تربیتی. به کلام خود او، در زمینة ” اندیشه و بیان“ برای کودکان، نوجوانان و جوانان و خانواده‌ها و مدیران و برنامه‌ریزان و سازمان‌دهندگان به صورت شعر و طنز و نامه و نمایشنامه و مقاله و انشا و کوتاه‌نویسی و داستان‌های گفتنی از نوشته‌های هرمز انصاری کتاب شده است. وی با سپردن کار سیمین، به پسر و دختر خود در چند سال گذشته 35 عنوان کتاب را تا کنون به چاپ رسانده است.
یادداشت ها 
"ریشـه ها و میـوه ها" 
”محصل“ بودیم،
اما درست و حسابی درس نمی خواندیم
همة هوش و حواس و فکـر و درایت مان
در خدمت جریان ها و تحول های
اجتماعی- سیاسی روز بود.
نوجوانی مان تازه شروع شده بود
و نوپایی جامعة به پاخاسته مان
همة نوجوانان و جوانان آن روزگار را
به جنبش آورده بود.
در سطح جهانی هم خبر هایی بود –
تازه به تازه،
رنگ به رنگ،
شناخته و نا شناخته،
آشکار و نهان؛
غول های برندة جنگ جهانی دوم
به روی هم ایستاده بودند –
چنگ و دندان نشان می دادند.
یکی مردم را سنگر کرده بود
و دیگری دولت را سلاح.
ما هم، خوش باورانه،
دل در مشت گرفته بودیم
و آرزوهای در دل مانده را بر زبان:
صلح، آزادی، استقلال
مدافع سرسختِ
کلاه نمدی ها و پابرهنه ها شده بودیم.
همة ساعت های بیداری مان –
که بسیار هم طولانی بود –
صرف خواندن و نوشتن و بحث کردن و
سر و سامان دادن می شد.
گاه با چند خط نوشتة
یک فیلسوف، تئوریسین، یا سیاستمدار،
ساعت ها دست و پنجه نرم مـی کردیم و
سر آخر
درست و حسابی هم دست مان نمی آمد
که چه می خواهد بگوید –
یا او نمی دانست چه گونه بگوید
که ما نوجوانان هم سر در آوریم،
یا قدِ ما کوتاه تر از دیوار باغ او بود.
به هر حال،
برای من یکی، همه چیز زیر سؤال بود –
هیچ چیز را نمی توانستم مطلق و در بست بپذیرم؛
حتی باورداشت های خود را!
البته، ”در بسته“ هم رد نمی کردم.
خیلی راحت فکرم را
در معرض برخوردِ عقاید و آراء می گذاشتم
و همواره ”دست پُر“
از گفتگو – حتی مجادله – بر می گشتم؛
حرف های ”مخالف“ اگر درست بود
اندوخته هایم را پرتر می کرد و
حرف های من اگر،
استدلالم را غنی تر.
دست کم حرف زدن را،
و درست حرف زدن را،
تمرین می کردیم.
* * *
اما، مدرسه ها و خیابان ها شده بود
صحنة ”بزن بزن“
نه فقط پلیس و ارتش با مردم؛
که مردم با مردم!
و من، دلم نمی خواست چوب و چاقو –
به جای زبان و قلم – حرف بزند.
اما، آنان که نمی خواستند
” گفتگو“ جای ” کفتکو“ را بگیرد
بر دهان ها مشت می کوفتند
و بر سر ها چماق.
* * *
و یک روز،‌
در یک روز گرم تابستانی،
با حرکتی به ظاهر پیش پا افتاده،
به همه آن چه ”در صحنه بودن“ نامیده می شد
پایان داده شد.
بعد از آن،
دیگر کسی اجازه نداشت
در خیابان ”زنده باد، مرده باد“ بگوید
قلم به دست ها هم،
در پرهیز از گرفتاری،
به زیرزمین ها پناه بردند.
ته مانده شعله هایی –
که روزی گسترده بود –
یکی دو سال دیگر سوسو زد و
به خاموشی گرایید.
ما هم حسابی رفته بودیم دنبال ”درس“ خواندن؛
آن هم چه درس خواندنی!
گواهی پزشک گرفته بودم – که ”مستمع آزاد“ باشم.
در یک هفته سال چهارم و
در دو هفته سال پنجم و
در سه هفته سال آخر دبیرستان را بلعیدم.
و در این سال ها –
که بسیار برایم پربار بود –
تلاش می کردم بفهمم
چه بود، چه هست، و چه خواهد شد.
و پاسخ ها را، برای آن که از دستم در نرود،
هر جا که می رسیدم می نوشتم –
حاشیه کتاب ها، کنار روزنامه ها،
لا به لای نوشته های درسی، روی پاکت های میوه . . .
می دیدم که ما، درها را بسته بودیم
پرده ها را انداخته بودیم،
و اگر کسی پرده را کنار می زد
فریادمان بر می خاست که . . .
و نوشتم:
”تعصب بزرگترین مانع درک حقیقت است. “
و با نوعی برداشت از یک فرمول فیزیک، نوشتم:
”عددی ثابت= قوای ذهنی× نیروی عینی“
چه، دیده بودم که نیروهای عینی فراوانی –
برای تغییر و اعتلای وضع موجودشان –
جان بر کف، به میدان آمده بودند.
و همة شکست ها و ناکامی ها،
ندانم کاری ها و بیهوده کاری ها را
ناشی از ضعف ”قوای ذهنی“ می دانستم؛
از نا آگاهی ها، نارسایی های اندیشه،
و بر اندیشه ها نیندیشیدن.
دیدم ما در صحنه بودن را
با ” آگاهی“ عوضی گرفته بودیم
و احساس را، به جای اندیشه،
نیروی محرکه تاریخ.
به هر چه می شنیدم فکر می کردم؛
انگار هرکس حرف می زد با من حرف می زد.
به هر چه می دیدم فکر می کردم؛
انگار همه چیز حرف می زد –
زمین و زمان ” آموزگار“ شده بود.
مردم احتیاجی نداشتند حرف بزنند؛
وضع و رفتارشان گویا بود.
فکر کردن و به نتیجه رسیدن و ”یادداشت“ کردن
عادت و امر جاری زندگی ام بود.
گاه در تاریکی شب، روی نوشته هایم می نوشتم!
و کاش هر چه به ذهنم رسیده بود،
در همان لحظه، یادداشت کرده بودم
و به صبح و به وقتی دیگر نمی گذاردم –
که رنگ ببازد و فراموش شود.
و کاش، – در این 50 سال –
مثل امروز، در صدد انتشار آن ها بر می آمدم
که از ” گزند آب“ در امان باشند.
و حال، که به تشویق جوانان و نوجوانان،
تعدادی از آن ها را منتشر می کنم،
دلم می خواهد احساس و اندیشه ام را –
همان گونه که به من دست داده است –
دریافت کنند.
من، این نوشته ها را از جایی دیگر نیاورده ام؛
نه خوانده ام، نه شنیده ام –
پرسشی روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها؛
در ذهنم بوده است و
برای آن پاسخی می خواسته ام،
ناگهان پنجره ای باز شده
و کسی از آن سوی پنجره پاسخم داده؛
پاسخی که هم برایم تازگی داشته است
و هم راهگشای زندگی ام بوده –
کلید باز کردن درهای بسته.
مهر ماه 1382

درباره هرمز انصاری به قلم یک استاد جامعه شناسی

خوشحالم در سالروز تولدت نگاهی کوتاه به گام هائی که در شرایط سخت و دشوار برداشته ای و هیچگاه از تلاش و نوشتن باز نیایستاده ای اشاره بکنم. آنچه اخیراً از صحبت های شما فهمیده ام آنچه می تواند کلید رشد و پیشرفت مردم و جوانان طوفان زده و خشمگین ما باشد، عبور از فرهنگ سنتی و گران جان و دگرگونی در باورهای نادرست و شناخت بهتر خود و موقعیت های بیرونی است. شما همواره تلاش کرده اید که الگوی زندگی نسل دیروز، امروز و فردا را برای نسل جوان ترسیم کنید، دگرگونی در اندیشه و فکر نسل جوان را وجهه همت خود قرار داده اید. مردم را دوست دارید، به قدرت و توان آنها اعتقاد دارید و سعی می کنید به آنها کمک کنید استعداد و قدرت های درونی خود را بشناسید و برای دگرگونی نظام فکری نادرستی که در طول زمان ریشه داشته است قلم بزنید. هرمز عزیز در این راه از دوره نوجوانی با انتشار"گل گشتی در مدارس" نوشتن را آغاز کردید و سهم خود را در روشنگری اذهان تا به امروز علیرغم همه مشکلات ادامه داده اید. نسل جوان امروز ما نمی دانند این راه دراز"فرهنگ سازی" تا کی و کجا بطول خواهد انجامید. (بخصوص در شرایطی که اطلاع رسانی محدود شده باشد ) نسل جوان از وضع موجود ناخرسند و خشمگین هستند، طالب تغییر دگرگونی هستند. در این راه جان می دهند، انتظارشان بسر آمده است، نفس هایشان در سینه حبس است، خشم سرا پای وجودشان را فراگرفته است و شاید به سخنان بزرگسالان بی اعتماد شده اند.سوال این است که آیا فرهنگ ما هنوز برای تغییر بارور نشده است و باز هم در این راه باید کوشید و یا اینکه شناخت ما از موانع و دشواری های برون رفت از وضع و رسیدن به وضع مطلوب هنوز خام ونپخته است؟
با آرزوی سلامت و استواری بیشتر هرمز عزیز که همواره برای دگرگونی اندیشه و تقویت امید و عشق و زندگی تلاش کرده است.
جعفر سخاوت

سی و پنج کتاب

نوشته: دکتر حبیب اله شریفی 

پژوهشی در آثار هرمز انصاری

نوشته های هرمز انصاری اکنون به سی و پنج جلد رسیده است. 
کسانی که با هنر نوشتن آشنائی دارند بخوبی می دانند که چاپ یک اثر تا چه حد به دانش و هنرنویسندگی، اندیشمندی، و همت مدام نیاز دارد تا آن نوشته مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.
سی و پنج نوشتار او را در کتابخانه ام درپیش رو دارم و با خود می گویم، نویسنده ی این آثار را چه انگیزه و شوقی بر این کار سترگ بر انگیخته است؟ چه عشقی، چه اندیشه ای، با چه رسالتی او را چنین پر تلاش، سخت کوش، پر توان و پر جوش به نگارش این آثار رهنمون شده است؟
نوشته های هرمز انصاری رودی است جاری، روان و صاف در گستری زمانه که در بستر جامعه ی انسانی پیش می رود و این حدیث بیداری دل و جان است، چنانکه باید!
نوشته با جلوه ای از حس مهر و توجه به انسانها، که به زیور کلمات و جملات رسا آراسته است. در این نوشته ها هدف دلهای ویرانه ما، دلهای شیدای ماست، که نیازمند نوری است تا در پرتو آن از ظلمت نادانستنی ها و نومیدی ها روشن شود. وقتی به این نوشته ها روی می آوریم، با کلامی از امید، جمله ای از نشاط، نکته ای برای دریافتن، راهی برای رفتن و حسی برای دوست داشتن دیده باز می کنیم.
در نوشته های هرمز انصاری، آنچه دل خواهان اوست می خوانیم و با او یکدل می شویم چرا که آنچه که او یافته، یافت می نشود، ولی او آنچه را که یافت می نشود آن را آرزو دارد. 
او زندگی را برای زندگی کردن خواهان است نه گذاران بی هدف و نا آگاه.
و زنده مردن را در اثری شعر گونه از او در باب زندگی جاوید و در تعبیری فلسفی و عرفانی می خوانیم. من برای شناخت بهتر آثار هرمز انصاری یعنی نثر شعر گونه او ناچار به شرح مقدمه ای هستم.
و آن تفاوت بین زبان محاوره( روز مره) با زبان نظم و شعر است. زبان محاوره و روزمره را نمی توان در قالب و محتوا و مضمون و مفهوم مقید کرد و چون زبان شعر به آن قاعده وزن و قافیه و ردیف را تحمیل نمود. شفیعی کد کنی در کتاب موسیقی شعر، شعر را« رستاخیز کلمات می نامد» زیرا کلمات در زبان روزمره به شیوه ای به کار گرفته می شوندکه اعتیادی و مرده اند، ولی در شعر و ای بسا که در نثر شعر گونه، این مردگان زندگی می یابند و الهام می بخشند.
در اینکه تعریف شعر، تعابیر و اشارات رمزی و سری آن، احساس نهفته در درون هر شعر، به شاعر و سراینده آن مربوط می شود و اصولا ضمیر و نهان شاعران غیر قابل توصیف است، تردیدی نیست و لی در سرایش« نظم» که همانا رعایت قواعد و قوانین عروضی مانند( قافیه و ردیف، استعاره و کنایه، ایهام، جناس و غیره) است ناظم یا (شاعر) همانقدر که این قوانین را رعایت کند( نظمی) ساخته است که در تعریف تکنیکی آن می گنجد ولی درمحتوا و جوهر، آنچه آنرا«رستاخیز کلمات» می گویند رخ نداده است لذا فاقد روح و احساس و در نتیجه خالی از تعریف شعر، از لجاظ ماهوی است آنچه ملک الشعرای بهار نیز آنرا شعر نمی داند و می گوید:
شعر آن باشد که 
خیزد از دل و جوشد زلب باز  در دلها نشیند هرکجا گوشی شنفت 
صنعت سجع و قوافی هست« نظم» و نیست شعر  ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت ای 
بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت  وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت!
پس حتی اگر کسی علم عروض و بدیع و قواعد شعری را بخوبی بداند حداکثر لطفی که درباره او می توانیم بکنیم آنست که
بگوییم"ناظم" آن است ولی شاعر بمعنای نقل احساس نیست و هر چه شاعر به مرکز این احساس نزدیکتر میشود« شاعرتر» است، حافظ یکی از این نمونه هاست که در ادبیات ما کم نظیر است هر چند شاعران پارسی گوی بمعنای واقعی آن کم نیستند از رودکی گرفته تا عطار و خیام و عراقی و مولانا تا سعدی که گفت: 
هر کس به زمان خویشتن بود   من سعدی آخر الزمانم
اما، پدیده نثر نیز قواعد و نظام خود را دارد. نثر هر چند محدودیت ها و چهار چوب های منجز و مشخصی چون شعر ندارد اما 
آثار هرمز انصاری دارای خصوصیاتی است که گفتیم و آنرا می توان در یک یا چند عامل مورد پرسش و پاسخ قرار داد:
1. زبان نظم یا شعر
2. نثر مسجع یا متوازن
3. نثر شعر گونه 
4. اندرز نامه آثار هرمز انصاری کدام شیوه ی کلام و بیان است؟ 
نثر نویسی در تاریخ ادبیات تغییرات بسیاری داشته، قرن های سوم و چهارم( حدود هزار سال پسش) نثر فارسی ساده و بی پیرایه بود و در کارهای دیوانی(اداری) یا تألیف تاریخ نگاری و تذکره نویسی کاربرد داشت و باصطلاح« تعقید» یا« پیچیدگی» کمتر داشت ولی از قرن پنجم( سلجوقیان ببعد و به خصوص در قرن نهم و دهم و دوران تیموریان) همراه با تغییرات در سبک نثر که آنرا ترسل می گفتند از کلمات و عبارات پیچیده و دور از ذهن سرشار بود. 
گاه نثری زیبا و جاویدان چون نوشته های بیهقی در نثر فارسی، درخشیده است که هنوز هم برای خواننده سحر آمیز و شعر گونه است مثل داستان حسنک وزیر که در نوع خود بی نظیر مانده است. 
و زمانی نثر سهروردی درعقل سرخ و خواجه عبداله انصاری در مناجات نامه های خود که نثر مسجع نثر ( دارای وزن) نام گرفت و بعدها به سعدی در گلستان الهام بخشید که نثر مسجع گلستان جزو شاهکارهای ادبی زبان فارسی بشمار می آید، وزن در نثر سعدی چون وزن در شعر، غنائی و خوش آهنگ است.سعدی حکایتی را در گلستان با استادی و در چند سطر با فصاحت بیان می کند: 
«هندوئی نفت اندازی همی آموخت.
گفتمش ترا که خانه نیین است، 
بازی نه این است.»
( نیین: بمعنی خانه ای از نی ساخته شده)
در نثر بیهقی و سعدی نوعی وزن و، احساس شاعرانه نهفته که آنرا از سایر اقسام نوشته ها متمایز میکند. لذا بنظر نویسنده، سعدی بیش از آنچه شاعر باشد نویسنده توانائی است. ولتر نویسنده فرانسوی قرن هشتم میلادی در کتاب« سدیک» سعدی را نویسنده ای بی همتا دانسته است. 
نثر شعر 
گونه هرمز انصاری در سی و پنج کتاب خود به این نثر دست یافته است.
منتهی نثر او مسجع( آهنگین یا موزون) چنانکه در نثر خواجه عبداله انصاری یا سعدی بود، نیست بلکه نوعی دیگر از احساس شعری است که خواننده را از تکلف نثر خارج و به عوالم شعر وارد می کند، لطفی و کششی است که خواننده را با خود می برد تا به انتها برساند و آنگاه پیامش را منتقل کند.
در نوشته 19 در باب«معلم خوب یاد گرفتن را یاد می دهد»می نویسد: 
معلمی
برای اصلاح« غلط» نوشته ها نیست 
برای
دادن ایده های ناشنفته است،
آوردن شیوه های ناآموخته،
به کار گیری ابزارهای نا شناخته.
برای
آشنا کردن آدمی است
با توانمندی های آدمی.
گشودن راه های بهره وری است 
از آن چه هستیم 
و از آن چه داریم.
برای 
شکوفایی پر بارِ تلاش انسان هاست
در ساختن زندگی
_ زندگی در خور" انسان"
در این نوشته ها چون شعر، صنعت تضاد و مراعات نظیر که نزد شعرا یافت می شود بسیار است مثلا: 
" تا آیندگان"
با خصالی والاتر از" گذشتگان" 
بار آیند ... 
یا زندگی شما پیام شماست
پیام شما و زندگی تان ... 
انصاری خود در نوشته ای کوتاه نویسی را در اثری خود به زیبائی و فصاحت تشریح می کند:
«کوتاه نویسی را مثل چیزهای دیگر نمی شود یکسره نوشت نویسنده باید با مسئله ای برخورد کند، آنرا بشناسد و بفهمد و بالا و پایین کند، علل و عوامل آن را پیدا کند و اگر لازم باشد راه برون رفت از آن را و در کوتاه ترین شکل آن را تحویل خواننده دهد» انصاری در جائی دیگر می نویسد: 
« وقتی نویسنده می نویسد 
فاقد نیستم واقف نیستم 
می گوید که درد ما نداشتن نیست
، ندانستن
است.
وقتی نویسنده می گوید:
نه حکیم حاکم، که حاکم حکیم، 
خواننده می فهمد که اگر حکمت و فهم و دانائی روش زیستن شود، کارها به صلاح انسان برگزار می شود» ... 
ضمنا انصاری در
« فاقد و واقف»
و در«حکیم حاکم نه حاکم حکیم»
صنایع ادبی را در جناس ف و ق و ح و ک عمدا بکار برده تا وزن و لطف کلام، به هم بیامیزد
. چنانکه در تبریک های نوروزی نیز این لطف کلام را بیشتر می بینم:
گیسوی ذهن را
به نسیم اندیشه شانه زنید 
با گل عشق بیارایید
بر شانه های زندگی بریزید؛
زندگی، زندگی می خواهد.
***
تو« نوروز» را در اندیشه معنا کردی
و بهار را 
در کف با کفایت خود وقتی« تقاضا» کاهش می یابد 
« عرضه» را زیر سؤال ببر
موج امید در« سی و پنج کتاب» اهمیت تلاش انسان در سازندگی بر لزوم نگرش مثبت، امید به زندگی، اهمیتَ داشتن حس اعتماد به نفس، پای بندی عشق انسان به زندگی و هستی، امیدواری به طلوع آرزوها، در"سی کتاب" انصاری پایه و اساس است:
" تو به من
عشق ورزیدن را
" یاد می دهی ... 
***
انسانی که در
رفتن به"معابد" از" معابر"
آلوده عبور نمی کند.
کلمات قصار یا قصار در کلمات؟ 
انصاری در نوشته هایش سعی در تکرار نصایح و اندرزهای کهنه و تکراری ندارد.اساس نوشته های انصاری اندرزنامه نیست بیان مفاهیم ونظریاتی است که در قالب نثر تجلی می کند، 
او کلمات قصار بمعنائی که نزد همگان معروف است نمی گوید، بلکه اندیشه های خود را در جملاتی کوتاه و منجز، صریح و در ارتباط با هستی ارائه می دهد:
زیبائی زندگی 
تو در آن نیست
که به دست آورده ای 
در راهی است که رفته ای 
***
دل بستن به چه" هست"؟
ما را از تکاپو برای رسیدن
به آن چه باشد باز می دارد.
من که از باده خورشید قدح نوشیدم
تا به سرچشمه عشق رقص کنان می آیم.
***
ما آفتاب اندیشه را به سرزمین
عشق خوانده ایم.
***
راه را، که می دانی؟
راه رفتن را یاد بگیر.
***
زندگی به من اندیشه ای
داد تا با آن او را بسازم
*** 
" تحول" در درون پرورده می شود
و در بیرون متبلور
*** 
انسان در آثار هرمز انصاری
در"سی و پنج کتاب" انسان مقام والایی دارد، انسان همه اندیشه است چنانکه مولانا گفت، و مقام عشق را چنانچه حافظ،
سروده است.
در" سی و پنج کتاب" پایه و اساس انسان است که با او عشق و امید به آینده ساخته می شود با انسان زندگی معنا و با او هستی
تداوم می یابد. 
مهربانی شکوفا می شود و لبخندهای امید راه را بر تاریکی می بندد. گفتگو با اوست، انسان که، روی سخن با اوست:
قلمرو
« حیوان»
قلمرو زمین است 
قلمرو« انسان»
قلمرو« ذهنی» و
اندیشه اوست.
حیوان
با جنگیدن برتری خود را نشان می دهد
انسان اگر« به صلح» برتری نشان داد 
درست است! 
*** 
توان مندی تو
در آن نیست که بتوانی 
با آدم ها بجنگی 
در آن است که 
بتوانی آنها را بفهمی!
***
همه عمر
بر آن که بوده ای 
ستایش شده ای 
نه برای آن چه داشته ای.
*** لباس های کهنه 
را از تن به در کردند
و تن زیر آبشار 
پر آب« عشق و اندیشه» شستند 
آفتاب اندیشه 
را به سرزمین های 
در سایه افتاده شان خواندند.
*** زندگی به
انسان" فکر" کردن
آموخت باشد
که فکر کردن
به ما زندگی آموزد. 
***
بودن یا نبودن، مسأله اینست؟
نگاه هرمز انصاری در" بودن" یا" نبودن" جالب و حواندنی است، اثر پذیری انسان تا مرحله ی فرجام عمر:
بیائید دور" زنده ها" حلقه بزنیم 
حلقه هائی پر از گل های شادی و امید
*** 
انصاری انسان ها را چنین می انگارد:
انسانی که با زندگی کردن زندگی کردن را یاد می دهد. 
انسانی که صفا و صداقت و راستی و شهامت را 
انسانی که" خطا" را لازمه یادگیری می داند.
انسانی که پرتوی می افکند که آمدگان پشت سر را به ببینند. 
***
من،
در فاصله گرفتن 
از آنان که 
" مرده زندگی می کنند"
پا به دنیای دیگری گذاشتم
***
من ،
بنا دارم،
با لبخند بمیرم 
نه با ناله زندگی کنم.
***
مرگ اوج اثر 
گذاردن انسان است 
خوب مردن هم
یاد گرفتنی است 
هنر است 
*** 
طنز و جد در آثار هرمز انصاری 
هیچ جدی از طنز مو شکافانه تر، و جدی تر نیست. 
مؤثرترین انتقادات، در جهان، با ظنز روی می دهد و انسان های طناز درنوشتار و گفتا ر و ترسیم، ریزبین ترین و هوشمندترین انسان های جهان نویسندگی و رسانه ای هستند. 
طنز، شوخی نیست و نباید با آن با شوخ چشمی نگریست.
باید گفت هرمز انصاری طنز نویس بمعنای خاص کلمه نیست ولی طنز نوشته هائی در میانه ی نوشته هایش را به خوبی می توان دید.
در آثار هرمز انصاری طنزهائی هست که بسیار جدی است مثلا در کتابچه" ما را باش" نوشته است: 
ما را باش که خیال می کردیم 
زندگی عروس 
سر به راهی است
که آرام می نشیند 
تا ما هر جور دل مان
خواست آرایشش کنیم!
***
آدم هائی هستند
که لیست بلندی از چه باید بکنند 
در ذهن دارند و لیست کوتاهی 
از آنچه کرده اند در دست! 
و آدم هائی که بیشتر 
به آنچه نکرده اند می اندیشند
تا آن چه نکرده اند و 
بار غم" نشده ها" 
را به دوش می کشند! 
***
یک تصویری که در خیال 
داری قاب خالی
را همواره امید 
داری با تصویر دلخواه پر کنی 
ولی روی وصله ناجور را نمی دانی
چه جور بپوشانی! 
***
و ما این آثار را همچنان می خوانیم، و در پایان می گویم دیر زیاد این بزرگوار را که همچنان با جسمی که به ناز طبیبان نیازمند است،
توانمند و سخت کوش است و روز را و هنوز را با او، با امیدهائی که او به ما می دهد،
ادامه می دهیم و با آرزوی آنکه سالهای بسیار بنویسد و به ما بینش و نیروی زیستن به بخشد.
تمام حقوق محفوظ است.ورود